دلایل انتخاب بازیکو
بازیکو رو بهتر بشناسیم...
داستان بازیکو
روزی روزگاری، در یک خانهی کوچک و گرم، مادری هنرمند زندگی میکرد که با دستهای پر از عشق عروسکهای نخی زیبایی میساخت.
او آنقدر به کارش علاقه مند بود که عروسکهایش را به ثبت رسانده بود و همه از دیدن آنها به وجد میآمدند. اما این مادر، چیزی بیشتر از یک هنرمند بود؛ او یک مادر دغدغهمند بود. ذهنش همیشه پر از فکر و خیالهایی بود که چطور میتواند دل فرزندانش را با مفاهیم عمیق و زیبای ایمان پیوند بزند. شبی که ستارهها به شکل خاصی میدرخشیدند، او روی صندلیاش نشسته بود و به عروسکهایش نگاه میکرد. عروسکهایی که هرکدام داستانی در دل خود داشتند، اما هنوز حس میکرد چیزی کم است. همان لحظه، پسر کوچکش آمد و از او پرسید: "مامان، امام زمان کیه؟ چرا ما ایشون رو نمیبینیم؟" این سؤال ساده مثل جرقهای در ذهن مادر افتاد. او به این فکر کرد که چطور میتواند با زبان ساده و بازی، بچهها را با این مفهوم آشنا کند و علاقهی آنها را به امام زمان و تربیت دینی بیشتر کند. و اینطور شد که ایدهی بزرگش متولد شد. او تصمیم گرفت هنر عروسکسازیاش را با دغدغهی مادرانهاش ترکیب کند و اسباببازیهایی طراحی کند که نه تنها سرگرمکننده باشند، بلکه پیامهای تربیتی و آموزندهای هم داشته باشند. از همان شب، کارگاه کوچک مادر تبدیل شد به یک دنیای پر از ایدههای تازه. او نخها را به داستانهای زیبا تبدیل کرد. عروسکهایش به داستان هایی تبدیل شدند که مفاهیم اخلاقی را به کودکان یاد میدادند. بستههای اسباب بازی او بچهها را به ماجراجوییهای آموزنده میبرد. یک روز صبح، وقتی که اولین سری از این اسباببازیها تولید شد، مادر به آنها نگاه کرد و گفت: "حالا وقتشه اسم تو رو صدا کنم!" او به یاد تمام بازیها و آموزههایی که در دل این محصولات قرار داده بود، نام "بازیکو" را انتخاب کرد.



